با مامان نشستیم دو تا فیلم دیدیم. فیلم خانه ای در خیابان ۴۱ و فیلم نیمه شب اتفاق افتاد.چقدر مامان من احساساتیه. کلی اشک ریخت آخر فیلم. بعدم کلی حرف زدیم و شام خوردیم و من توی بغل مامانم خوابیدم. صبحی مامانم رفت خونه اش.امشبم ازش خواستم بیاد. خداکنه باز مامانمم بیاد. دوتایی مادر و دختری. خیلی کیف میده.
مامانم هرجا هست آرامشم اونجاست. خدا واسم نگهش داره. تنها کسی که هر صبح راس ساعت ده بهم زنگ میزنه و احوالمو میپرسه مادرمه. تنها کسیکه وقتی میبینه یه چیزی کم دارم به فکر خریدشه و زودی به هر بهانه ای واسم فراهم میکنه مادرمه. تنها کسیکه وقتی مریضم حتی یه سرماخوردگی ساده واسم غذا میپزه و دارو خونگی درست میکنه میفرسته دم خونه ام مادرمه.
خدایا سایه مادرم از سرم کم نشه. من طاقت دوری و غصه اشو ندارم. مادرم زن رنج کشیده و زحمت کشیده ایه. خیلی پیر و ناتوان شده. چقدر دیشب از خواهرم شاکی بود که توی کار خونه کمک نمیده و از بابام ناراحت بود که پول نمیده کارگر بیاره.
شوهرم هنوز شهرستان.فکر کنم تا آخر هفته نیاد و پهلوی برادرشوهرم در بیمارستان بمونه. برادرشوهرم اوضاعش وخیم نیست. اما درد زیادی داره.
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور