خرید بک لینک
از فامیلهای شوهرم خوشم نمیاد. در بینشون احساس راحتی نمیکنم. یه جورین. خیلیهاشون خودشون میگیرن. چون پولدارن.چون پسته فروش یا قالی فروشن. این قشر فقط با جنس خودشون یعنی پولدارها وصلت میکنند. مدامدر حال پوز دادنند. یا پوز ماشینهاشون میدن که هرسال عوض به در میکنند یا پوز خونه هاشون که از اموال لوکس و گرون قیمت پر کردند. این قشر کلا فکر میکنند ماها که بچه کارمندیم قشر بدبختی هستیم. فقیریم.و هیچ حرفی برای زدن نداریم.

نمونه اش پسردایی شوهرم که از جفتمون بچه تره. باهاش رفتیم مشهد. فقط حرف از رستوران معین درباری، شیشلیک ارم، چلو ماهیچه پدیده و ....زد.دو روز مشهد رفتیم اما این یه نفر آدم دو میلیون خرج کرد. فقط واسه خودشو دوست دخترش خرید کرد. خب خودش زحمت نمیکشه، باباش زمین پسته داره و از فروش پسته ها جیب بچه هاشم پر میکنه. این بشر اصلا نمیدونست عطار کیه خیام کیه اما آمار غذا خوریهای لوکس رو خوب داشت. یه جورین خلاصه.هرچند که پولدارن اما سلیقه ندارن. شعور اجتماعی ندارند. هیچکدومشون که منو پاگشا نکردند.اما هرجا رفتیم با شوهرم عیددیدنی یه آینه قرآن واسمون نگرفتن. یه اسپندی دود نکردند. همشم با شوهرم و خواهرشوهرمو مادرشوهرم حرف میزدند نشد یه بار رو کنند به من بگن تو چکی هستی؟چکار میکنی؟لصلا حالت خوبه؟ کلا عین مادرشوهرم ندید میگیرنم.اما واسم مهم نیست. چون میدونم به لحاظ فرهنگی خیلی با من متفاوتن. و این تفاوت رو من به دیده برتری خودم یا اونها نمیبینم. فرق داریم.خیییلی.

خیلیهاشون در عین پولداری، شدیدا حزب الهی هستند که وقتی با من رو به رو میشن یه جوری سرتا پامو برانداز میکنند که انگار دارند پیش خودشون میگن وای چه دختر بیحیایی. یادمه اوایل نامزدیم با شوهرم اونم بهم گیر داده بود که بعد عروسی حتما حجابمو حفظ کنم و با بلوز شلوار جایی نگردم و در صورت لزوم یه چادر دورم بگیرم که با مخالفت شدید من روبه رو شد. هرچند که بعد از ازدواجم یه سری تغییرات پوششی داشتم .بزرگترین تغییر در لباس عروسم بود که حتی فامیلای حزب الهی شوهرمم موقعی وارد سالن شدم از تعجب شاخ دراورده بودن.اینو خودشون بعدها بهم گفتند که چرا لباس عروست انقدر پوشیده انتخاب کردی. با اینکه لباسمو از سبکهای کلاسیک اروپا انتخاب کردم که ساده و پوشیده باشه تا بتونم شب عروسیم راحت باشم اما باز منو مجبور کردند شنل بپوشم. در صورتیکه تور سرم هم چنان بلند و بزرگ بود که موهامم چندان مشخص نبود. با اینحال دم سفره عقد از خاطرم نمیره که چطور خواهرشوهر به چشم و ابرو به شوهرم لشاره کرد که به من بگه شنلمو بیارم جلو کسی منو نبینه. این قضیه منو اونقدر ناراحت کرد که چندوقت بعد عروسیم به خواهرشوهرم گفتم در مورد پوششم نظر ندید چون فقط خودتون سبک میکنید.پوشش من کاملا شخصیه که اول از همه به خودم بعد شوهرم مربوط نه شما.. از اون به بعد هم هر بار رفتم خونه مادرشوهرم آرایش میکردم. بلوز شلواری میگشتم. یادمه تاسوعا برای اولین بار با خانواده شوهرم میخواستیم بریم هیئت که من چادرم گیپوری بود و زیرش تونیک مشکی داشتم.مادرشوهرم گیرداد که بلوز دامن بپوش زیر چادرت و من گفتم اینجوری راحت ترم. خواهرشوهرم از تو آشپزخونه صداشو برد بالاکه مامان بزار هرچی دوست داره بپوشه. مادرشوهرم اخمهاشو کشید توی هم.منم اخمهامو کشیدم توهم و شوهرم که از در اومد داخل گفتم این خوبه من پوشیدم اونم گفت قشنگ.منم یه نگاه معنادار انداختم به مادرشوهرمو راهمو کشیدم به بیرون. واقعا ازش بدم میاد. دیروزمافطاری دعوت دایی شوهرم بودیم. منم شیکترین مانتومو پوشیدمو و موهامو رنگ کردم و یه آرایش مات هم کردمو رفتم.قبلنا شوهرم میرسیدیم جلو مادرش بهم اشاره میکرد روسریتو بکش جلو.اما دیشب نشستم سر یه میز دیگه دور از مادرشوهرم و با زنداییهای شوهرم شروع کردم گرم گرفتن و خندیدن. قشنگ میفهمیدم که نگاهش از من برداشته نمیشه و با یک غیظی به موهای رنگ کرده و آرایشم نگاه میکنه. والا فقط مادرشوهر منو خواهراشو و دخترش اینجورین.والا زن داییهای شوهرم و بچه هاشون خیلی سوسولی تر از من میگردن.

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:50

صفحه بندی